خرید بک لینک

درباره سایت

حرف های درِ گوشی

امکانات وب


تولد هم آمد و تمام شد و رفت

هیچ کدام از کارهایی که دوست داشتم انجامشان بدهم انجام نشد!

ولی بد هم نبود... معمولی! مثل همیشه!

.

.

.


برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 5:13

سال91 که قرار شد به این واحد از اداره بیایم خیلی خوشحال بودم. چشمهایم برق میزد. فکر میکردم که این واحد تافته ی جدا بافته ای است که بناست خیلی بهتر از قبلی ها باشد. تقریبا از بدو ورود مشکلات بسیاری یکی یکی پیش آمد و وقتی خواستم از اینجا بروم خیلی دیر شده بود. آنها با درخواستم موافقت نکردند و تمام این سالها را با سختی هایش از سر گذراندم..پارسال تابستان بقدری تحت تاثیر فشار محیط و سه نفر از همکاران و جو افتضاح اتاقمان بودم که بسیار افسرده شدم و حتی به خودکشی هم فکر میکردمبارها و بارها صبح روی پل عابر دم خانه می ایستادم و از آن بالا به آسفالت نگاه میکردم و خودم را میدیدم که غرق خون کف اتوبان افتاده مفکر میکردم که حاضرم بمیرم اما یک دقیقه توی اداره ای که از آن متنفر شده بودم نمانمبعد دلم برای مادرم میسوختبرای برادرمبرای اوحتی برای رفتگری که باید مغز متلاشی شده م را از روی آسفالت پاک میکردنمیدانم اگر او توی زندگی م نبود و با تمام وجود به غرغرهای بی پایانم گوش نمیداد و راهنماییم نمیکرد و یادم نمیداد کمی بیتفاوت باشم شاید واقعا همان تابستان سال قبل تمام شده بودم..پارسال تمام پاییز و زمستان را

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 5:13

در جواب اینکه گفت از رفتن فلانی خوشحالی یا نه گفتم حس خاصی ندارمگفت ولی به تو بد کرده بود من اون روزارو یادمهرفتم میز مدیر رو مرتب کنم دیدمشون اونجا سه تایی وایساده بودن داشتن پشتت بد میگفتن!گفتم منم خیلی اشتباها توی زندگیم و این اداره داشتمبایستی بخشید و رها کردتوام رها کن.راستش خودمم توقع همچین جوابی رو نداشتم ولی مثکه حقیقتا دیگه توی دلم چیزی ازش نبود!هرچند اون فکر خواهد کرد عدم حضورم توی مراسم تودیعش از عمد بوده نه از سرماخوردگی و سردرد شدیداهمیتی داره؟ واقعا نه!...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 5:13

تقریبا یکسال پیش همین وقتها بود که فهمیدیم سر و کله ی یک گربه ی نارنجی بیشتر از قبل توی حیاط خانه ی مادری م پیدا میشود. خواهرم کم کم شروع کرد از اضافه ی غذایش یا استخوان مرغ ها برایش ببرد. اسمش را طبق معمول همه ی گربه ها گذاشت پیشول! پیشول خانم نارنجی با یک پیشبند سفید زیر گردنش و چشمهای درشت سبز رنگ کم کم شد جزئی از حیاط.به خواهرم هشدار دادم که این گربه ماندنی شده است و تا روزی که خودش نرود یا مثلا بمیرد باید حمایتش کنی. قبول کرد.اوایل تابستان گربه توی حیاط همسایه زائید. چند روز بعد یکی از بچه هایش را انداخت توی زیر زمین ما. خواهرم زنگ زد هراسان که بچه ش کور است و برای همین مادرش رهایش کرده. رفتم خانه و شبانه توله را بردم درمانگاه و دکتر تشخیص عفونت داد. دارو تجویز کرد و همانوقت خواهرم زنگ زد که دومین توله را هم آورده انداخته توی زیر زمین و اینیکی هم چشمهایش بیمار است!!خلاصه چند روزی مراقبتشان کردیم تا چشمهایشان خوب شد.دوماه بعد یکی از بچه گربه ها (که اتفاقا خط و خال قشنگ تری داشت) رفت و دیگر برنگشت. توله ی دوم غمگین و تنها شد و حالا جز گاه گاهی که مادرش به او سر میزد یا هفته ای یکی د

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 5:13

عصبانی ماز دست خودم که هنوز بلد نیستم پولهای اندکم را مدیریت کنماز دست او که سر بزنگاه نداری و بیچارگی م لینکی میفرستد و من جوگیرترین را می اندازد به جان خودم و پس اندازم و وجدانم...از این اداره ی کوفتی و این قرارداد غیر منصفانه و حقوق کمماز اینکه هر کسی هرجایی دارد بیشتر از من  حقوق میگیرداز اینکه شهامتش را ندارم چاره ای برای این وضع پیدا کنم.همکارم با من حرف نمیزندخب من هم دیگر حرفی ندارم با او بزنمفقط یک خواهش کردم با لحنی عادیانقدر پذیرشش سخت بود؟! که جواب سلام هم به زور بدهی؟! به جهنم!.از لذتهای بیکران زندگی اونجاس که شب خسته و کوفته و گرسنه برسی خونه و در حد خفگی ماکارونی پسر پز بخوری!.بعد از مدت های طولانی دیشب شیما را دیدمچقدر خوش گذشتبرای من شیما از این جهت خیلی دوستداشتنی و خوب است که همیشه خودش استخود خودشنه به مُد کاری دارد نه به جو نه به حرف مردم نه به هیچیهرجور دلش میخواهد رفتار میکند و این بهترین ویژگی شیماست.دوتا از دخترهایی که میشناسمشان به زودی وارد مرحله ی جدید زندگیشان میشوندیکیشان با ذوق و شوق برایم تعریف کرده دیگری انگار از سر رفع تکلیف فقط خبر داده!برای هردو

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 5:13

خیلی دلم میخواهد بنویسماز اینکه بعد از اینهمه روز هنوز دوستانم برایم تولد میگیرنداز اینکه به راحتی سوپرایزم میکننداز اینکه پنجشنبه شب با چشمهای پُف کرده از گریه رفتیم شام اولین حقوق دوستمان را در یکی از بهترین رستورانها خوردیم و وای که چقدر خوش گذشتاز اینکه هر لحظه هر روز هر ثانیه بیشتر مطمئن میشوم که از یک دوست داشتن ساده فراتر رفته ایمامااین وسط یک چیزی شبیه بغض، شبیه فریاد، شبیه بزرگ شدن تیروئید راه گلویم را بستهانگار روز اول سرماخوردگی استگلویم فشرده میشوددرد میکندنفسم راحت بالا نمی آیدآنهمه آدمآنهمه مردآنهمه جواناین سکوت خبری دیوانه کننده و تکرار جملات بی هویت هر 5 دقیقه یکبارمجری ای که برای اعلام حادثه ی منا غش کرد اینبار خیلی خونسرد از آوار شدن ساختمانی بر سر عده ای حرف میزند و جملات بی مزه ش را تکرار میکندبارها دستم میرود یک چیزی پرت کنم توی شیشه ی تلویزیونچقدر از تلویزیون متنفرمحالا چه میشود؟بیشتر از دو روز گذشتهاصلا کسی زنده مانده؟خانواده هایشان چی؟نفسم بالا نمی آید پسرظرفیتم برای غصه خوردن تکمیل شده...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 5:13

آمده م اداره ی جدیداز 4م بهمن ماه منتقل شده م.خوب است.نوساز است و تا اینجا به نظر می آید که تیم خوبی دور هم جمع شده اندراضی مهرچند با دلخوری از اداره ی قبلی آمدمهرچند برخلاف معمول و معهود جلسه ی تودیع و خداحافظی ای برگزار نشد و خیلی غریبانه آمدم اینجااما همین که از آنجا آمدم بیرون و دیگر لزومی ندارد ریخت آن نمک به حرام های بی انصاف را ببینم خودش برایم نعمت بزرگی استروزهای اول است و اتاق کمی شلوغ و کارها در هم و بر همنمیتوانم زیاد بیایم و بنویسماما ماجراهای لذتبخشی رخ داده که باید برای آرشیو خودم هم که شده بنویسمشانمی آیمزود...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 5:13

با دلخوری آمدم اینجا اما روزها دارند خوب سپری میشوندکار هست زیاد هم هست ولی خوب استحواشی دارد ولی کمتر از آنجا!یکی دو تا دختر خانم جوان هستند که نمیدانم چرا اصلا ندیده و نشناخته از من خوششان نمی آید یا حداقل من اینطور برداشت میکنم!برایم مهم است؟! نه!!4سال توی قعر جهنم کار کردم!! اینجا هرچیزی باشد به آن بدی ها هم نیست!!.برای یک تصمیم خیلی مهم کاری نیاز به مشاوره دارمنمیدانم چکار باید بکنماو هستمشاوره دادنهایش هم خوب استاما حس میکنم بجز او نیاز دارم نظرات دیگری را هم بشنوم.قورباغه ی بزرگم را قورت دادم.جمعه ای که از آن خیلی میترسیدم به خیر گذشتهمه چیز نه طبق برنامه اما خوب و البته خوش گذشت...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 5:13

اولین پروژه را دوشنبه تمام کردمبه موقعبا افتخار!!سه شنبه سرماخوردگی مختصری داشتم. فقط گلو و سرم درد میکرد.مرخصی گرفتم و ماندم که استراحت کنمدوش آب گرم گرفته بودم و خوابیدمخواب خیلی خوب و عجیبی دیدمانقدر خوب بود که با جزئیات به خاطر دارمشاز همان خواب چشم اندازم برای بعد از بازنشستگی (که خیلی هم دور نیست)  تغییر کرد...حالا یک فکر های بزرگی توی سرم دارماز آن فکر ها که هم قلقلک میدهد هم آدم را به حد مرگ میترساندباید مشورت کنمبه زودی در این مکان آدم شجاعی/ترسوئی وبلاگ نویسی را ادامه خواهد داد!...

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 5:13

صفحه بندی